خرید بک لینک
گاهی فکر میکنم کاش اینهمه دانستن از عشق.... رسم پرستاری از عشق.... را در جوانی داشتم..... ولی چه سود که جوانی رفت و... حتی برایم دستی تکان نداد... رسم عاشقی کتاب قطوری ست که خواندنش هزارو یکشب طول میشد و آموختنش... یک عمر....ولی چه سود که پیرها در بازی عشق راهی ندارند.... اگرچه نیکوتراز همه.. این بازی را می‌دانند..... چون شراب کهنه ای که به یک جرعه.... نوشنده را لبریز از مستی می‌کنند.... نه چون باده ای تازه و کم سال که جز سردرد و کسلی سرانجامی ندارند..... و بیشتر به سراب می‌مانند تا شراب...... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 13:40

اینروزها هربار که انگشت‌های دستانم را میشمارم یا هشت تا هستند یا نه تا.!!!!!باید نمره عینکم را عوض کنم ... بعید می‌دانم دربازار انگشت یدکی بعرضهند.... آنقدر بی حوصله ام که قلبم خودش میاید میچسبد بگوشم... تا یادم بیاید هنوز زنده ام....وچه بیزارم از آدمکهایی که برای سرگرم کردن من برایم بادبادک هوا می‌کنند و نخش را می‌دهند دست منو می‌روند دنبال خوشیهایشان.... ،و من آنقدر به پیج و تاب بادبادک خیره میشوم که یادم می‌رود چه کسی هستم و او چه کسی بود.....کاش بعضی ها می‌فهمیدند هیچ نیازی نیست دستی به سرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 13:40

آدمی که یکپایش به سمت غرب و یکپایش به سمت شرق است چیزی جز یک صلیب معکوس نیست. _l_. _ا/_مصلوب است به اندیشه هایش و اجبارهایش.. در صدها کتاب و داستانی که خوانده ام جتی یکنفر را سراغ ندارم که بر پایه راهبرد اندیشه هایش زندگی کرده باشد چه برسد در جامعه واقعی..... همه آن کسانی هم که مدعی اند برای عقیده خود جنگیده آند جز تن دادن به یک اجبار نبوده است....عقیده و اندیشه اگر حیوانی و پست نباشد لباس رزم نمی‌پوشدو شمشیر بدست نمی‌گیرد...اندیشه اگر انسان محور و متعالی باشد نهایتا چون نور ستاره ای ست که 99% ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 13:40

یک عمر می‌شنیدیم و باور داشتیم که راحت ترین روش زندگی این است که خیلی معمولی باشی و معمولی زندگی کنی..... والان چندسالی ست که عمیقا باورم شده که دراین روزگار سخت ترین کار معمولی بودن است.... مثل یک آدم معمولی کار کنی... فکر کنی.... استراحت کنی... تفریح کنی..... لذت ببری... عشق بورزی.... خانواده داشته باشی...... هه چه احمقانه است که اصلا قابلیت پذیر نیست... فرزندی معمولی باشی... همسری معمولی.... عاشقی معمولی... خیلی جوان که بودیم به کمتر از عشقهای افلاطونی رضایت نمی‌دادیم..... حالا حتی عشقی معمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 13:40

آنقدرها هم آسان نیست مثل تو باشم... جذاب وبی رحم... هنوز در دیروزها دنبال تو میگردم و تو در زمان آینده پنهان شده ای...یک نفر میگفت : از کجا که روز بعدیی باشد و یا باشیم... شاید مسخره باشد ولی من بدون آنکه حتی یکبار دستت را لمس کرده باشم از عطر و نرمی اش کلی خاطره دارم.... تو شبیه تمام چیزهای دوست داشتنی دنیا هستی و عجیب است که توقع داری دوستت نداشته باشم... خب هر آدمی درعمرش روزگاری یکنفر را دوست داشته... و تو یک عمر است که روزگارمنی.....حالا هی به موهای سپیدم خیره شو و بپرس :شما؟!!!!راستش هر وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 13:40

میخواست برود سازش را بعرضهد و نواختن را برای همیشه به فراموشی بسپرد.... ادعا می‌کرد حوصله شنوندگان را ندارد... اما... خودش بهتر از من می‌دانست که دیگر دلی در کار نبود تا حداقل برای دل خودش بنوازد.... مدتهاست دلش مثل دستکش‌هایش هستند که هر روز با بی اعتنایی باخود می‌برد ولی هیچگاه نمیپوشدشان.... و گاهی هم اصلا فراموش می‌کند با خود ببردشان!!!!....وجالب است تمام اینها تقصیر من است.... البته من اعتراضی ندارم اگر اینجوری آرام‌تر می‌شود.... من حتی یکبار دستکش‌هایش را لمس نکرده ام... آخر همیشه دست ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 13:40

اون موقع ها.... خیلی پیش..... همینجا از عشق راستین زیاد می‌نوشتم....... که جز شادی و زلالی ارمغانی نداره.....که عشقهایی که یکسره دلهره و ملال و اندوهبارند.... عشق نیستند یه نوع احساس خودآزاری هستند... مثل محکم خاراندن زخمهایی که هنوز خوب نَشدن..... یه نوع فوران نداشته های سرکوب شده.... جنون های پس از پایان کار یک رابطه وقتی طوفانی می‌شوند و آدمی را از رمق می‌اندازند هم تاییدی بر بیراهه رفتن در گذشته دارد که بی خبرانه نامش را عشق گذاشته ایم....با ته مانده انرژی زندگی کردن..... کلام نرم و ‌شاداب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 13:40

با درود به همه دوستان عزیز اینجا

گوشی ام را تعویض کردم و متاسفانه خیلی از اطلاعاتش بخصوص آدرس وبلاگ های شمارا از دست داده‌ام هر وقت اینجا سر زدید لطفا آدرس وبلاگ خودرا درج کنید ...

گم کردن یا گم شدن

شاید بخندید که رمز عبور وبلاگ خودم را هم یادم‌نمیامد.. بعداز یکساعت آزمایش کردن عبارتهای نزدیکتر به ذهنم پیداش کردم..... بس که اینجا خلوته و همه تنبل در نوشتن پست به‌روز هستیم...

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 13:40

کلاویه هارا با پنجه خاطراتم ضربه میزنم.... خاطرات خوش چند سال پیش..... خوش از آن جهت که چند سال جوانتر بودم.... دیوهای حکومتی دوشاخ بیشتر نداشتند.... و گاهی چرتی میزدند و فرصت استراحتی می یافتیم....ولی اینروزها تلخی و خون و جنایت و آدمخواری همچون آکوردی تکراری نه خواب گذاشته برایمان نه آرامش... میگوید نهنگ 52 هرتزی.... کاش سازش را به دلفین تشبیه میکرد.... بقولی کیوت تر بود... اما از آدمی که یک عمر چشم بر هم نگذارده و اکنون مست و خراب خواب است و پلکهایش نیم افراشته اند و حوصله قصه های هیچ دیوی.را ندارد چه توقعی دارد؟!!...این تجارت توقع را بتازگی تعامل کردیم و ملالی نیست... بجز فرسایش عاطفه بدست آرشه خاطرات بر تارهای احساسی مومیایی شده...... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:15

این یارو کله کدوی دلقک.. که آخر عمری هوس کرده استنداپ کمدی اجرا کنه..... فکر کرده صحنه سیاسی هم مثل اتاق عمل میمونه که هر گندی بزنه کسی خبردار نمیشه... این پیر خرفت و طرفداراش اندازه گنجشگ شعور ندارند که درک کنند که بعد شمارش آرا هرچقدر که دلشون بخواد از آرای دیگران برمیدارند و به آرای نورچشمی برنده شده اضافه میکنند.... و مهمتراز همه.... جمع آرا و تعداد شرکت کنندگان دراین شواف.... واسه پاستورنشینا میشه ابزار پز دادن و بدتر گذشته بکوبن توو سر مردم.... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:15

اینجا خیلی قدیمی ست.... و دوستان و یارانی که از دیرباز و یا از میانه راه..... گاهی سری میزدند و حالی میپرسیدند..... اکثرا یار و همراهی پیدا کرده اند و با تکیه به وی به نبرد روزگار سخت میروند.... و اینجا هنوز یک نفر هرشب در تابوت تنهایی خویش میخوابد.....

باور کنید پیری همین شکلی است.... مثل شبهای زمستان که صبح بیدار میشوی و با حیرت میبینی همه جا را برف پوشانده..... و سکوت رایج ترین ترانه زمستان است..... زمستان عمر......

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:15

من نه بقدر. اساتیدی که در فضای مجازی و یا برنامه های ماهواره ای مسائل سیاسی و اجتماعی را تفسیر میکند و راهکار نشان میدهند سواد دارم نه ادعا... اما....بنظر من آگاهی دادن به عامه مردم نه دشوار است نه پیچیده....براحتی و بزبان ساده میشود به هرقشری تفهیم کرد که : زندگی کردن زنده بودن نیست ( دقیقا خلاف معنایی که این رژیم در تلاشی 45 ساله در مغز مردم کرده)...زندگی مساوی ست با آزادی اجتماعی داشتن... و آزادی اجتماعی داشتن چیزی نیست جز آنکه آدمی در تنگناهای زندگی هیچگاه مجبور نشود کرامت انسانی و وجدانش را زیر پا بگذارد.... و آنچه که آحاد یک جامعه را وادار به چشم پوشی از وجدان میکند 3 چیز است : فقر _ جهل _ ظلمومردم باید بدنبال حکومتی باشند که این سه آفت را از جامعه ریشه کن کند یا به حداقل برساند .... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 17:23

همیشه درطول سالها مطالعه تاریخ کشورمان درگیر این سوال بودم که چگونه میشود 14 قرن یک ملت و یک فرهنگ غنی را در طویله جاهلیت زندانی کرد؟!!!!اینروزها که نوید درهم شکستن درب طویله جسته گریخته بگوش میرسد سخت دلشکسته ام ... نه برای زودتر اتفاق افتادنش... که حتمی است.... بلکه برای دریایی از اشک و آه و خون و درد خستگی مردمانی بی نام نشان که قربانی این فضاحت چند قرنی و چند دهه ای شدند و هیچ نشانی در تاریخ از رنجی که بردند از فرط بی کسی شان نخواهد ماند..... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 18:31

شکی نیست که خمینیسم پنبه دینفروشان را زد و ره صد ساله روشنفکران را برای افشای ماهیت روحانیت و دکانداران دین تازی و دیگر ادیان و مذاهب را یکشبه رفت و نقش بی همتایی در روشنگری مردمان در ایران و ومنطقه داشت و این خود نوعی رستگاری فکری برای خلایق خرافات زده میباشد اما.... اما کوچ شهرنشینان به حاشیه شهرها.... سفره های خالی و روزبروز محقرانه تر شدن وضعیت خانواده ها باعث نوعی سرافکندگی خاموش و روان های درهم شکسته مردان جامعه شده است... پدرانی که یا آنقدر دیر بخانه میآیند و زود بیرون میزنند تا بچه ها خواب باشند.....یا درگوشه ای از خانه کز میکنند و کمتر لب به سخن میگشایندرنج و افسردگی این پدران و هر نان آوری چنان هولناک است که بیم آن میرود بر دی ان ای ایشان آثرگذار باشد... واز طرفی از چشم اهل خانه پنهان نیست و ایشان نیز بنوبه خود درگیر این ملال جانگزا هستند.....درفردای تغییر باید سازمان بزرگی امر روان درمانی ما مردمان را عهده دارشود......... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 16:00

بالاخره مادر پر کشید... معصوم و نورانی.....همین امروز صبح قبل از ساعت 8....قرار بود اول صبح بروم داروهایش را بگیرم....دقایق زیادی نگاهش کردم.... هیچ فرقی با زمانی که خواب بود نداشت.... باورم نمیشد این خواب بیداری ندارد....شب گذشته دستهایم را سفت در دستهای ناتوانش گرفت وبه چشمانم خیره شد..... اما میفهمیدم نه به چشمانم که به ماورای من خیره شده.... مثل همه مادران که یکپارچه نگران فرزندان خود هستند...این دلواپسی از نخستین لحظه تقسیم سلولی درجنین، مادران را درگیر خود میکند....ومن از ازل تا ابد درگیر مهر مادر هستم... این بند ناف وابستگی نه بریده شده نه بریده خواهد شد..... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 19:20

صفحه بندی